مالك اشتر
(مالك اشتر) روزى از بازار كوفه مى گذشت با لباسى از كرباس خام و به جاى عمامه از همان كرباس بر سر داشت و به شیوه فقراء عبور مى كرد. یكى از بازاریان بر در دكانش نشسته بود، چون مالك را بدید به نظرش خوار و كوچك جلوه كرد و از روى استخفاف كلوخى را به سوى او انداخت .
مالك به او التفات ننمود و برفت . كسى مالك را مى شناخت و این واقعه را دید، به آن بازارى گفت : واى بر تو هیچ دانستى كه آن چه كس بود كه به او اهانت كردى ؟
گفت : نه ، گفت : او مالك اشتر یار على علیه السلام بود. آن مرد از كار بدى كه كرده بود لرزه به اندامش آمد و دنبال مالك روانه شد كه از او عذر خواهى كند. دید به مسجدى آمده و مشغول نماز است صبر كرد تا نمازش تمام شد، خود را بر دست و پاى او انداخت و پاى او را مى بوسید مالك سر او را بلند كرد و گفت : این چه كارى است مى كنى ؟ گفت : عذر گناهى است كه از من صادر شده است كه ترا نشناخته بودم .
مالك گفت : بر تو هیچ گناهى نیست ، به خدا سوگند كه به مسجد نیامدم مگر براى تو استغفار كنم و طلب آمرزش نمایم
بسم الله الرحمن الرحیم